مهندس بازرگان اخلاص و ایمان داشت؛ اما ساده‌اندیش بود

فراز و فرود ساواک در عصر پهلوی دوم به روایت قاسم تبریزی


عصر اندیشه 1394/11/29 12:51:38 عصر

وقتی انقلاب شد، ساواک در دست عبدالعلی بازرگان و ابراهیم یزدی بود/ ثابتی می‌گفت من طرفدار کتاب هستم، اما حکم توقیف 600 کتاب را داد/ جبهه ملی فکر می‌کرد بدون آمریکا نمی‌توان زندگی کرد

رئیس کارگزینی و آموزش ساواک در گفت‌وگو با «عصر اندیشه» ادعا می‌کند که از دو سه ماه قبل از وقوع انقلاب، ساواک تعطیل شد و از همان روزهای منتهی به سقوط رژیم پهلوی، ساواکی‌ها تمایل بسیاری به همکاری با مذهبیون پیدا کردند. این ادعا در حالی مطرح شده است که طبق اسناد موجود، در 23 و 24 بهمن 1357، ساواک گزارشی از وضعیت کشور در شرایط وقوع انقلاب اسلامی تهیه می‌کند. از سوی دیگر نیز شاپور بختیار در 17 بهمن همان سال، انحلال ساواک را رسماً اعلام کرده بود. با توجه به این اسناد و شواهد، آیا ادعای رئیس کارگزینی در این‌باره صحت دارد؟
روند فروپاشی رژیم پهلوی اگرچه در 22 بهمن 1357 صورت گرفت، ولی کارمندان و رده‌های میانه وزارتخانه‌ها و نهادها ماندگار شدند و تا مقطعی به فعالیت‌های خود ادامه دادند. شهربانی، ژاندارمری و حتی ساواک از جمله نهادهایی بودند که رده‌های بالای آن فرار کردند. یعنی در زمان انقلاب، رئیس ساواک و معاون و مدیر کل این سازمان حضور نداشتند. متن گزارش‌های ساواک که سندش هم وجود دارد، کارمندان اداری نوشتند. در واقع از آنجا که کارمندان رده‌های پایین سازمان، احساس کردند انقلابیون با آن‌ها کاری ندارند، طبق روال کاری‌شان، گزارش‌های روزانه ارائه دادند.  مثلاً در این گزارش‌ها نوشتند که دیروز فلان اتفاق افتاده یا امروز در خیابان فلان در ساعت 3 این حادثه رخ داد. مجموع گزارش‌ها بدین ترتیب بود.
پرویز ثابتی رئیس اداره سوم ساواک در کتاب «در دامگه حادثه» عنوان می‌کند که اداره سوم هیچ‌گاه اعمالی مانند شکنجه و تهدید را در قبال معترضین به حکومت انجام نداده است. رئیس کارگزینی و آموزش ساواک هم همین ادعا را دارد. این در حالی است که اداره سوم به مثابه پیشانی ساواک طی سال‌ها فعالیت، دست به اقدامات غیر انسانی زد و حتی کمیته مشترک ضد خرابکاری را که در ابتدا جهت حل اختلاف میان سیستم‌های اطلاعاتی موازی در کشور ایجاد شده بود به شکنجه‌گاه مخالفان و معترضان به رژیم تبدیل کرد. البته در همان زمان محمدرضا پهلوی برای تبرئه ساواک و حکومت طی مصاحبه‌ای گفته بود که در زندان‌های ایران، زندانیان سیاسی وجود دارند، اما همه آن‌ها کمونیست هستند...
اداره سوم ساواک در حقیقت امنیت داخلی تعریف می‌شد و احزاب، مساجد، مراجع، وعاظ، نویسندگان و هر جریانی که به تعبیر آن‌ها ضد امنیت باشد، زیر نظر آن‌ها بود. ساواک در برخورد با برخی تندروی‌ها باید طبق قانون اساسی رفتار کند و تذکر بدهد و امنیت ملی، آرامش جامعه و... را مبنا قرار دهد و هر کس اقدامی علیه آن انجام داد محاکمه کند، اما وقتی امام خمینی درباره کاپیتولاسیون، اسرائیل و آمریکا صحبت می‌کند و به شاه و مجلس تذکر می‌دهد، عنصر ضد امنیتی شناخته می‌شود! بعد ایشان را دستگیر می‌کنند و تبعید می‌شوند. در سال‌های 1341 تا 1357 ما تعداد زیادی زندانی و تبعیدی داریم که به جرم دینداری و مخالفت با استبداد و استعمار مورد اذیت قرار گرفتند. این‌ها وابسته به هیچ قدرت خارجی نبودند. جالب است که اداره کل امنیت داخلی با کلوپ روتاری، فراماسونری، بهائیت و... کاری ندارد ولی دستور تعطیلی حسینیه ارشاد، مسجد الجواد، شرکت سهامی انتشارات، انتشارات دارالفکر قم و... را می‌دهد. یا حدود ششصد کتابی که ممنوعه اعلام شد، همگی کتاب‌های معارف اسلامی بودند. به دنبال آن انتشارات مذهبی تعطیل می‌شوند. امنیت داخلی دین را مانعی برای استبداد تلقی می‌کند. از نظر آن‌ها دین مانع رسیدن استعمار به اهدافش است چون دین مروج حدود الهی است. اگرچه طبق قانون اساسی مملکت اسلامی است و نباید اصل اسلام مورد تعدی قرار گیرد، اما برعکس می‌شود و درحالی‌که باید اسلام حاکم باشد، فراماسونری، بهائیت و... حاکم هستند و عده‌ای به جرم اسلام‌خواهی به زندان می‌روند. این سیستم اطلاعاتی کشور است.

به گفته رئیس کارگزینی و آموزش ساواک، زمانی‌که فردوست به قائم مقامی ساواک و ریاست دفتر ویژه اطلاعات منصوب شد، یکسری کتاب‌های آموزشی را به ایران ‌آورد و ترجمه کرد و این کتاب‌ها را برای تدریس به دانشکده ساواک که خودش موسس آن بود، داد. بنا به ادعای رئیس کارگزینی ساواک، چنانچه این کتاب‌ها دستکاری نشده باشند، ساواک را نسبت به جرائمی که انجام داده است تبرئه می‌کند، چون در مضار شکنجه سخن گفته است. این ادعاها را چگونه ارزیابی می‌کنید؟  
  بخشی از کتاب‌های آموزشی ساواک به موضوع شکنجه باز می‌گردد و قسمتی دیگر به کتاب‌هایی که حاوی اطلاعاتی درباره سرویس‌های خارجی، کشورهای خارجی و یکسری سوژه‌های اطلاعاتی امنیتی درباره کا.گ.ب، موساد، اینتلیجنت سرویس و... بود. در واقع انتقال تجربه از این طریق صورت می‌گرفت، اما در مورد شکنجه، آموزش و نوع بازجویی، درصد بالایی از آن زیر نظر اسرائیلی‌ها بود، چون آن‌ها تجربه فلسطینی‌ها را داشتند. در همین دوران برای چنین آموزش‌هایی از اسرائیل به ایران می‌آمدند و یا ماموران ساواک به اسرائیل می‌رفتند.

ساواک سازمان دست‌ساز اسرائیل و آمریکا بود و به‌طور منطقی در جهت منافع آنان عمل می‌کرد. در این راستا، آیا این سازمان در مقاطعی از تاریخ نقش تصمیم‌گیرنده هم داشت و یا صرفاً مجری اوامر موساد و سیا در ایران بود؟
اگرچه از ابتدای تاسیس، ساواک زیر نظر سیا بود، اما با تحولات سال‌های 1356-1357 اوضاع دگرگون شد. در حقیقت از سال 1356 سفیر آمریکا و انگلیس برنامه‌ریز بودند و ساواک تنها مجری ایده‌های آنان بود. حتی مساله شورای سلطنت را آمریکایی‌ها مطرح کردند. اگرچه ما سال 1336 یک شورای سلطنتی داشتیم، ولی این شورای آخری به دستور آمریکایی‌ها و به ریاست «علی امینی» تشکیل شد. یعنی کارها دقیقاً زیرنظر آنان بود و با توافق سفیران انجام می‌گرفت. مثلاً درباره «غلامحسین صدیقی» که برای نخست‌وزیری کاندیدا کردند، در اسناد لانه جاسوسی آمده که او ضد آخوند است و ممکن است موفق نشود. ظاهر امر این بود که رئیس ساواک تصمیم‌گیرنده است، در صورتی‌که فقط مجری بود.

سازمان‌های سیا، موساد و... با گسترش موج اعتراضات مردمی در کشور به رهبری امام خمینی، درصدد سرکوب آن برآمدند و در این زمینه راه‌های مختلفی را در داخل و خارج از کشور  جهت خنثی کردن انقلاب مردمی آزمودند. یکی از این طرح‌ها ایده کودتای 21 بهمن 1357 بود. طرح این کودتا چگونه شکل گرفت؟
از دی ماه 1357 که هایزر وارد ایران شد قرار بود این طرح بررسی شود و به اجرا در بیاید. این طرح شامل سه ایده یا مرحله بود. در حالت اول قرار بود ارتش تحت نظر نخست‌وزیر  قرار بگیرد و ارتشی‌ها با بختیار همکاری کنند. البته این کار با زحمت همراه بود که چنین موقعیتی دست نداد. در مرحله بعد قرار بود اگر این اتفاق نیفتاد، کودتا را اجرا کنند. ارزیابی کرده بودند که اجرای این طرح تا یک میلیون کشته بر جای می‌گذارد. رئیس‌جمهور آمریکا گفته بود نباید زیاد کشته بدهید. هایزر معتقد بود ارتش قابل اعتماد نیست و رده‌های پایین با امام خمینی و انقلاب و مردم هستند و فقط رده‌های بالا طرف ما را می‌گیرند. «ناصر مقدم» ریاست ساواک هم در جلسات هایزر شرکت داشت، اما هایزر که در چند روز نخست‌ حضورش در ایران و در مسیر رفتن به نشست مشترک با مسئولان، دیده بود روی دیوار «مرگ بر هایزر» نوشته‌اند، درون سیستم را ناامن دید و تصمیم گرفت مرحله سوم شناسایی و قتل عام رهبران و فعالان انقلاب را اجرا کنند. بر همین اساس بین 2500 تا حدود 5000 نفر را شناسایی کردند. قرار بود در ساعت 4 بعداظهر روز 21 بهمن این کار را انجام دهند که با پیام امام خمینی نافرجام ماند.

شما گفتید که 50 میلیون سند از ساواک در حال حاضر در مرکز اسناد وجود دارد. چه تعداد از این اسناد متعلق به فعالیت‌های ساواک در روزهای آخر حکومت پهلوی است؟
نباید این اسناد زیاد باشد. یک بخشی از این اسناد را ساواک به دلیل کثرت کار و بی‌نظمی اوضاع، نتوانست منظم کند. قسمتی از این‌ اسناد اوایل انقلاب پراکنده بودند و به‌تدریج آن‌ها را جمع‌آوری کردند، اما در استان‌ها وضعیت فرق داشت. مثلاً در شیراز عمده اسناد از بین برده شد و عده‌ای آن‌ها را بردند. در تهران اسناد سالم باقی ماند. حجت‌الاسلام «سیدحمید روحانی» می‌گوید که 350 پرونده نیست. برخی از پرونده‌ها هم هست که ناقص است. در استان‌ها بعضی افراد پرونده خودشان را گرفتند. اگرچه کامل آن پرونده‌ها در تهران هست، ولی به هر صورت یک نقصی در این اسناد به وجود آمد که بنده اطلاعی از آن ندارم.

ساواک در سال‌های منتهی به سقوط محمدرضا شاه تلاش‌های بسیاری را برای حفظ رژیم انجام داد که ناکام ماند، چون به گفته مقامات سابق ساواک نیز، عظمت انقلاب برای آن‌ها قابل درک و فهم نبود. گرچه همین نکته نشان دهنده شعور امنیتی نازل ساواکی‌هاست، اما سوال این است که قسمت اعظم فعالیت‌های این سازمان برای مبارزه با انقلاب در چه حوزه‌ای انجام ‌شد؟
ساواکی‌ها راه‌های مختلفی را امتحان کردند، اما به بن بست می‌خوردند. مثلاً ساواک در پاکستان مبلغی را به علامه‌ای داد تا در زمانی‌‎که امام خمینی در پاریس بود بیانیه‌ای بدهد مبنی بر اینکه امام، محمدرضا پهلوی تنها پادشاه شیعه را نابود می‌کند. او گفته بود که برای این کار 500  هزار روپیه می‌گیرد. ساواک هم با آن موافقت کرده بود. بعد از اینکه آن علامه برنامه‌ریزی‌اش را شروع کرد، ساواک گفته بود که فقط 60 هزار روپیه می‌دهد. به هر حال در طرح اولشان که قرار بود صد نفر باشند که علیه امام نامه بدهند، به جایی نرسید و فقط حدود 60 نفر بیانیه دادند و ساواک هم همان 60 هزار روپیه را داد. در همین زمان یکی از علمای برجسته پاکستان علیه همین‌ها بیانیه داد و گفت که این حرکت دشمنان دین است و مساله به این صورت خنثی شد. یا «سیدمهدی روحانی» که امام جماعت در پاریس بود، ساواک توسط سرلشکر کاوه با هدف جریان‌سازی با او تماس گرفت و از او خواستند برنامه آینده امام را بررسی کند. او پسرخاله آیت‌الله «شهاب‌الدین اشراقی» بود. می‌گوید باشد و پیگیری می‌کند ولی در نهایت موفق نمی‌شود. یا «شجاع‌الدین شفا» از طرف دربار مامور می‌شود که برای نوشتن مقالاتی در فرانسه، انگلیس، ایتالیا و آلمان علیه امام اقدام کند ولی او هم کارش نمی‌گیرد. یا مثلاً ساواک «اسماعیل رائین» را برای نفوذ در اطرافیان امام خمینی مامور می‌کند تا امام را تشویق کنند که به آمریکا یا الجزایر و یا سوریه برود، اما او هم در آنجا به اختلافاتی بر می‌خورد و موفق نمی‌شود. از طریق مطبوعات هم وارد می‌شوند. رئیس سرویس اطلاعاتی فرانسه سه طرح ارائه می‌دهد. اینکه امام را تشویق کنیم به ایتالیا برود و در آنجا باندهای مافیا او را بکشند. دوم اینکه ما خودمان در اینجا می‌توانیم کاری بکنیم که ساواک در این رابطه نگران است که اوضاع بدتر شود و برای همین مانع می‌شود و دیگر اینکه باز تشویقش کنیم به سوریه، لیبی و الجزایر برود. بنابراین تلاش‌های اینگونه انجام می‌شود، اما به نتیجه نمی‌رسند. حتی اعلامیه هم به نام امام و با ادبیات ایشان برای اختلاف‌ انداختن منتشر می‌کنند که آن هم مشخص می‌شود و در ایران تکثیر نمی‌شود. در داخل هم مثلاً یک تشکیلاتی را ثابتی در کردستان طراحی می‌کند که بتوانند اختلاف‌اندازی کنند که در نهایت اتفاقی نمی‌افتد. «احسان نراقی» و بقیه حزبی را طراحی می‌کنند که باز به نتیجه نمی‌رسد. نه فقط این‌ها بلکه سیا و اینتلیجنت سرویس هم راه‌های زیادی را امتحان کردند، اما بی‌فایده بود. واقعاً انسان تعجب می‌کند که تمام «کید شیطانی» خنثی می‌شود و این جز مشیت الهی نبود. تحلیل آقای بازرگان و جبهه ملی این بود که ناصر مقدم چهره موجه ساواک است. در صورتی‌که او چهره‌ای انگلیسی بود. مقدم هم همان کارهایی را می‌کرد که سرلشکر «حسن پاکروان» و ارتشبد «نعمت‌‌الله نصیری» می‌کردند. چون این‌ها مامور بودند ولی روش‌هایشان متفاوت بود

با توجه به اینکه در اوج انقلاب، بدنه ساواک متزلزل شده بود، چه دلیلی وجود داشت که در دولت موقت از بقایای این سازمان استفاده کنند؟
این را باید از آقای دکتر «ابراهیم یزدی» بپرسید. درست همان موقع دادستانی اوین بخش اطلاعات درست کرد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هم بخش اطلاعاتی قوی را ساماندهی کرد. کمیته انقلاب اسلامی هم بخش اطلاعات داشت. اینکه آن‌ها دوباره با وجود این بخش‌ها از ساواک بهره گرفتند باید امثال دکتر یزدی پاسخگو باشند. وقتی که انقلاب شد، ساواک ابتدا در دست آقای مهندس «عبدالعلی بازرگان» و آقای یزدی بود و آن‌ها اداره‌اش می‌کردند. ما می‌بینیم که از همان روزهای اول انقلاب و فعالیت بخش اطلاعاتی سپاه، روی چریک‌های فدایی خلق، منافقین، حزب توده و جریانات ضد انقلاب کار می‌شد. گزارش‌هایی از فروردین ماه با آرم سپاه داریم. خوشبختانه بچه‌های انقلابی کارشان را بلد بودند. آن‌هایی که در زندان و دانشگاه‌ها بودند گروه‌ها را می‌شناختند. کسانی هم که در متن جامعه بودند و فعالیت سیاسی داشتند نسبت به گروه‌هایی مثل فرقان شناخت داشتند. یکی از عواملی که باعث حتی متلاشی شدن گروه فرقان، حزب توده، حزب خلق مسلمان، حزب ایران و... شد وجود همین بچه‌ها بود که به‌صورت نفوذی میان آنان رفتند. اگرچه تا زمانی که به این گروه‌ها ضربه زده شود بزرگانی مثل آیت‌الله «مرتضی مطهری»، آیت‌الله «محمد مفتح» و آیت‌الله «محمد بهشتی» و «مهدی عراقی» و... را از دست دادیم. واقعاً وسعت کار زیاد بود. ساواک نه برای انقلاب اسلامی ساخته شده بود و نه به درد انقلاب می‌خورد. آن حساسیتی که این سازمان نسبت به بلوک شرق داشت به کار ما نمی‌آمد. مساله اصلی ما آمریکا و انگلیس و اسرائیل بود که ساواک نه تنها روی آن‌ها حساسیت نداشت، بلکه در خدمت آن‌ها بود. پس اصلاً به چه کار ما می‌آمد.

درباره ارتباط مهندس مهدی بازرگان و ناصر مقدم رئیس ساواک نظرات مختلفی وجود دارد. عده‌ای بر این گمان‌اند که پیش درآمد آشنایی بازرگان و مقدم از روابط جبهه ملی با حکومت پهلوی شکل گرفته بود و همین ارتباطات نزدیک زمینه را برای فعالیت ساواک در دولت موقت فراهم کرد. البته برخی دیگر مانند دکتر ابراهیم یزدی می‌گویند وعده‌ بازرگان به مقدم برای انتصاب او به ریاست سازمان اطلاعاتی و امنیتی جدیدی به نام «ساواما» در دولت موقت شایعه‌ای بیش نیست. با این اوصاف رابطه مرحوم بازرگان با سپهبد مقدم را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
تحلیل آقای بازرگان و جبهه ملی این بود که ناصر مقدم چهره موجه ساواک است. در صورتی که او چهره‌ای انگلیسی بود. مقدم هم همان کارهایی را می‌کرد که سرلشکر «حسن پاکروان» و ارتشبد «نعمت‌‌الله نصیری» می‌کردند. چون این‌ها مامور بودند ولی روش‌هایشان متفاوت بود. ساده‌اندیشی است که بگوییم این‌ها جز این بوده‌اند. ماهیت این‌ها را باید از کنه موضوع دید. مثلاً «احسان نراقی» در ساواک چه نقشی دارد؟ طبق اسنادی که موجود است مامور ساواک گزارش می‌دهد که موسسه مطالعات اجتماعی، قصد دارد «سیمین دانشور» را  برای کار تحقیقاتی به افغانستان بفرستد. رئیس اداره کل سوم می‌گوید این طرح خود ماست که توسط نراقی انجام می‌شود. چون افغانستان کشور عقب افتاده است. اگر قرار باشد سیمین برود «جلال آل احمد» هم می‌رود و اگر جلال هم برود و اوضاع آنجا را ببیند، وقتی بازگشت دیگر علیه ایران و وضعیتی که حکومت برای کشور ساخته است چیزی نمی‌نویسد. یا باید نقش دکتر «مظفر بقایی» را در ساواک پیدا کرد که رفیع‌زاده را به این سازمان معرفی می‌کند و خودش در یک جایگاه بالاتر قرار می‌گیرد.
آقای بازرگان و «اللهیار صالح» ساده اندیشند. البته این مورد را درباره «عباس امیرانتظام» و یا «ابوالفضل قاسمی» و «شاپور بختیار» نمی‌گوییم. شاید من هم اگر سال 1328 با آن نگاه جبهه ملی به این زمان می‌رسیدم همان حرف‌های آقای سنجابی و بازرگان را می‌زدم. به تعبیر شهید آیت‌الله دکتر بهشتی این‌ها در همان دهه 1320 و 1330 زندگی می‌کردند. قبل از آن هم ساواک این‌ها را بازی می‌داد و آنان متوجه نمی‌شدند. البته بازرگان منهای مواضع سیاسی‌اش، اخلاص و ایمان داشت. بسیار متدین بود، ولی تفکرش این بود و برخی‌ها هم در جبهه ملی بودند مثل بختیار که از سال 1331 با سفارت آمریکا در ارتباط بود. اسنادش هم در لانه جاسوسی موجود است. استعمار در درون این‌ها نفوذ کرده بود. تفکر آنان هم این بود که منهای آمریکا نمی‌شود زندگی کرد. اینطور می‌شود که همین‌ها بعد از کودتای 28 مرداد از اصل چهارم ترومن دفاع می‌کنند! این با آن بینش و نگرشی که امام در استعمارشناسی و اجنبی‌شناسی و سلطه استعمار در این مملکت ارائه داد، فرق می‌کند. استعمار از رجال،  نوکر و مطیع درست می‌کند. شاه به سفیر آمریکا می‌گوید: «من باید چه کنم» به او می‌گویند: «باید بروی» می‌پرسد: «کجا بروم؟» تا این حد وابسته بودند! شاه منهای استبدادش، انسان بدبختی است. همه چیز در دست استعمار است و این را اسناد نشان می‌دهد. در این مسائل سطحی‌نگری درست نیست. پشت قضایا و شخصیت‌ها باید دیده شود. البته خود ساواک هم گاهی در این پیچیدگی‌ها گرفتار می‌شد.

وضعیت جبهه ملی در زمان وقوع انقلاب به چه صورت بود؟
افراد را باید در دهه‌ها و تحولات مطرح کرد. زمانی که آیت‌الله «سید محمودطالقانی» به عنوان یک عالم و مفسر در نهضت آزادی بود این نهضت چارچوب اسلامی‌اش را نگه ‌داشت. نهضت آزادی در درون خود سه جریان فکری داشت. جریان اول با آیت‌الله طالقانی بودند و «جلال‌الدین فارسی»، «سید محمدمهدی جعفری»، دکتر «مصطفی چمران»، «محمدعلی رجایی» و دکتر «عباس شیبانی». یک جریان دیگر با آقای بازرگان بود. دکتر «یدالله سحابی»، دکتر «ابراهیم یزدی» و... در این گروه قرار داشتند و جریان سوم هم مربوط به عطایی خواهرزاده بازرگان بود. این‌ها سوسیالیست بودند. برخی افراد مدعی‌اند که فلسفه نهضت آزادی این بود که آنان مدافع جدایی دین از سیاست بودند. بنابراین نهضت آزادی را با نگاه دینی درست می‌کنند. آنان مطرح کردند که ما مسلمانیم، مصدقی هستیم، طرفدار قانون اساسی هستیم و می‌خواهیم مبارزات پارلمانی کنیم، اما یک جایی این‌ها با هم تعارض پیدا کردند. وقتی بازرگان و برخی از آن‌ها دستگیر شدند، جلال‌الدین فارسی بیانیه داد که «دیکتاتور خون می‌ریزد و...» این جمله نمی‌تواند جزء مبانی آن نهضت آزادی باشد. سال 1356 طیف دکتر چمران از نهضت آزادی به لحاظ فکری جدا شدند. این درحالی بود که ایشان در کنفدراسیون خارج از کشور هم حضور داشت و وقتی درباره توحید بحث کرد، او را اخراج کردند. این‌ها زوایای پنهان تاریخ است. دکتر چمران که از آمریکا به لبنان می‌رود و در کنار «امام موسی صدر» مبارزه می‌کند که نمی‌تواند دیگر طرفدار تز مهندس مهدی بازرگان باشد. جلال‌الدین فارسی هم همینطور می‌شود. او با نوشتن کتاب درباره مبارزه در فلسطین و لبنان و... دیگر به این طیف نمی‌خورد.

بعد از انقلاب، موضوع خاطرات شفاهی مطرح شد که آن هم پروژه آمریکایی‌ها در هاروارد بود. در این خاطرات به مواردی بر می‌خوریم که جالب توجه است. از جمله برای موجه جلوه دادن چهره کسی مثل سرلشکر حسن پاکروان می‌گویند که او تلاش کرد تا در زمان تبعید امام خمینی، حکم اجتهاد برای ایشان بگیرد تا محاکمه نشود. از قضا رئیس کارگزینی و آموزش ساواک هم همین ادعا را دارد...
این حرف نشان می‌دهد که راوی، امام و اجتهاد و پاکروان را نمی‌شناخت. امام از سابق مرجع تقلید و مجتهد بود و رساله داشت. اساساً این صورت مساله اشتباه است. او کسی نیست که دنبال این جریان باشد. او فقط رئیس ساواک بود. همسر «طیب حاج رضایی» زمانی که امام در خانه حاجی روغنی‌ها بود به سراغ ایشان می‌رود و می‌خواهد که امام کاری برای طیب بکند. امام هم می‌گوید که من بنا ندارم از این‌ها چیزی بخواهم ولی باشد. به روغنی‌ها می‌گوید تماس بگیرید تا پاکروان بیاید. پاکروان می‌فهمد که جریان چیست، دو روزی نمی‌رود. وقتی طیب را اعدام کردند نزد امام می‌رود. امام به او می‌گوید بیرون برود و با او کاری ندارد. پاکروان بعد از کشتار 15خرداد، هزاران نفر را شکنجه کرد و از سال 1339 تا 1344 فجایعی را به بار آورد.

 از سال 1340 پرونده جلال آل احمد زیر دست ثابتی بود. وقتی احضارش می‌کند، جلال به او می‌گوید: «نمی‌گذارید نه درس بدهم و نه کتاب بنویسم. من را بیخ دیوار گذاشته‌اید. من هیچ چاره‌ای جز جنگیدن با شما ندارم.»

در کتاب «در دامگه حادثه» که مجموعه خاطرات پرویز ثابتی است هم از این دست ادعاها می‌بینیم.
ثابتی نه متفکر و مورخ است و نه شخصیت حقیقی دارد، بهایی هم که هست. بعد هم کسی که می‌خواهد بیاید خاطره بگوید باید هدفش مشخص باشد. ثابتی اگر قرار بود حرفی بزند، باید درباره ساواک می‌گفت. می‌گوید شکنجه در ساواک وجود نداشته است، پس این هزاران نفر که هنوز با این دردها زندگی می‌کنند که هستند؟ امثال خانم «مرضیه دباغ» و «احمد احمد» و «عزت شاهی» و... از کجا دچار مشکلات جسمی شده‌اند؟ می‌گوید من طرفدار کتاب هستم، اما سند هست که 600 کتاب مذهبی توقیف شد. او در جلسه محدود کردن کتاب در وزارت فرهنگ و هنر  عضو شورا بود و نظر می‌داد و خط مشی برای انتشاراتی‌ها تعیین می‌کرد، اما تلاش ثابتی در کتاب خاطراتش تبرئه کردن کارنامه سراسر جنایت و خیانتش است، زیرا به عنوان متهم ردیف اول شناخته می‌شود. همچنین قصد دارد آمریکا، انگلیس و اسرائیل را نیز تبرئه کند چون ساواک وابسته به آن‌ها بود.

پرویز ثابتی درباره دکتر علی شریعتی هم مدعی شده است که او با ساواک همکاری داشته است.
در این رابطه باید از ثابتی پرسید که اگر شریعتی با شما بود، چرا او را دو سال در زندان نگه داشتید و بعد هم تبعید کردید؟ چرا پدرش را دستگیر کردید تا به‌وسیله او پسرش را بگیرید؟ چرا زن و بچه‌اش را ممنوع الخروج کردید که نتوانند پیش او بروند؟ اصلاً اگر شریعتی آدم شما بود چرا به او فشار آوردید که از ایران برود؟ اگر رفت چرا همچنان تحت تعقیب بود؟ کتاب خاطرات ثابتی توهین به اندیشه و تاریخ و فرهنگ این کشور است. در جایی از کتابش گفته است آیت‌الله طالقانی عامل انگلیس بود. بعد در تمام اسناد ساواک آمده که تقی‌زاده، رشیدیان و «جمال امامی» عامل انگلیس بودند. اگر قرار بود مثلاً ساواک طرفداران انگلیس را بگیرد چرا این‌ها را نگرفتند و آیت‌الله طالقانی را فقط دستگیر و زندانی کردند؟ البته کتاب‌هایی مثل کتاب ثابتی و یا «عباس میلانی» در درجه اول به‌دنبال تبرئه آمریکا، انگلیس و اسرائیل هستند. وقتی میلانی می‌نویسد که شاه مذهبی و مستقل بود، می‌خواهد بگوید که اگر شاه اینگونه رفتار می‌کرد، آمریکا و انگلیس بی‌تقصیر بودند. وقتی می‌نویسد که هویدا بهایی نبود و مستقل و دموکرات بود، فراماسونری را مبرا می‌کند تا وابستگی‌ها را پاک کنند، در صورتی‌که سابقه فعالیت نویسنده این کتاب‌ها، ارتباطات و فعالیت‌هایشان مشخص است. مگر می‌توان به تاریخ دروغ گفت و آن دروغ بماند؟ این تلاش‌های مذبوحانه آخرین رمق عوامل استعمار و استبداد است.

پرویز ثابتی درباره مرگ جلال آل احمد ادعا می‌کند که او بر اثر سکته قلبی در گذشته است، اما به گفته شمس آل احمد، جلال در دست نوشته‌هایش به گفت‌وگوی مامور ساواک اشاره می‌کند که مامور گفته بود «فکر نکن تو را خواهیم کشت تا شهید شوی و یا زندانی‌ات کنیم تا مشهور شوی، می‌بینی در حالی‌که مشغول قدم زدن در پیاده رو هستی، کامیونی که ترمزش بریده وارد پیاده رو خواهد شد.» با توجه به این مسائل آیا ساواک در مرگ جلال دست داشت؟
از سال 1340 پرونده جلال آل احمد زیر دست ثابتی بود. وقتی احضارش می‌کند، جلال به او می‌گوید: «نمی‌گذارید نه درس بدهم و نه کتاب بنویسم. من را بیخ دیوار گذاشته‌اید. من هیچ چاره‌ای جز جنگیدن با شما ندارم.» از این مکالمه چه در می‌آید؟ جلال بیمار هم نبود. ما از این شواهد برداشت می‌کنیم که او کشته شده است. پیرامون عملیات پنهان و آشکار ساواک از متن اسناد، گزارشات سری خیلی محرمانه و نوع ادبیات می‌توان بسیاری از مسائل را بررسی نمود.

ارتشبد «حسین فردوست»، تنها دوست محمدرضا پهلوی بود که بعد از انقلاب به نقل خاطرات شفاهی خود پرداخت و اطلاعات مهمی درباره حکومت پهلوی ارائه داد. همین امر موضع‌گیری‌های بسیاری را در برابر حرف‌های فردوست به وجود آورد. بیشتر این موضع‌گیری‌ها هم از جانب وابستگان به دربار بود که در گفت‌گوهای «عصر اندیشه» با دو مقام امنیتی رژیم پهلوی نیز آمده است. ارزیابی شما از چنین مواضعی چیست؟
فردوست زمان و اطلاعات بسیاری در اختیار داشت و بیشتر گفته‌هایش با اسناد ساواک انطباق پیدا می‌کند و تواتر دارد. برداشت من این است که او حتی20 درصد از حرف‌هایش را هم نزده است. اگرچه در طی خاطراتش دو سه خطا دارد. مثلاً فردوست می‌گوید «علی امینی» فراماسون بوده است که ما سندی دال بر این قضیه نداریم. امینی عنصر وابسته به آمریکا بود، ولی عضو فراماسون نبود و دلیلی هم ندارد ما این را بپذیریم. در کتاب خاطرات او اسناد کسانی که درباره‌شان صحبت می‌کند از میان اسناد ساواک و دربار بیرون آورده شده است. خاطرات کیانوری هم درست منطبق بر اسناد است و او هم بیشتر از  15 درصد حرف‌هایش را نزده است. برای همین کسی نگفت که او دروغ گفته است. آنچه درباره شخصیت‌های حزب توده گفت منطبق بر اسناد است. البته این به معنای تبرئه فردوست یا کیانوری نیست.

 

 

عصراندیشه، شماره5، صفحه33

 

تاریخ :

1394/11/29 12:51:38 عصر

نویسنده :

عصر اندیشه

کلیدواژه ها :

عصر اندیشه - پیام فضلی نژاد - قاسم تبریزی - ساوام - مهندس بازرکان - ابراهیم یزدی - جبهه ملی- امام خمینی - موساد - سیا

به اشتراک بگذارید :


نظرات : 0

ماهنامه عصر‌اندیشه شماره 10
جمعه , 27 مرداد 1396 , 11:20