سرمقاله عصر اندیشه: کودتای ایدئولوژیک تکنوکرات‌ها(3)

تکفیر و توتالیتاریسم

شیعه داعشی: یک چارچوب منسوخِ انگلیسی-اتریشی


پیام فضلی‌نژاد 1394/11/11 04:33:00 عصر

خالد ابوالفضل استدلال می‌کند الزم است که همه مسلمانان تا حدی سلفی باشند/ اسلام تکفیری‌ها، اسلامی است که ضعفا و فقرا در آن ضعیف‌تر و فقیرتر می‌شوند/ لیبرالیسم و عمل‌گرایی دوشادوش وهابی‌گری تکفیری پیش می‌روند/ بنیادگرایی دعوی دنیای مدرن است و سلفی‌گری دعوی جهان دینی

فصل سوم|«یک چارچوب منسوخِ انگلیسی-اتریشی»

بی‌تردید خوانش جدید تکنوکرات‌ها از تاریخ تحولات اندیشه غربی آنان را به تامل درباره این پرسش کشانده است که به عنوان سیاستمدرانی عمل‌گرا، چه موضع ایدئولوژیکی را باید در برابر «اسلام ناب» اتخاذ کنند؟ در اوج بحران هویتی که با کودتای ایدئولوژیک آن‌ها علیه روشنفکران دینی شدت گرفته بود، تکنوکرات‌ها مدعی شدند که رسیدن به «انسان مسلمان ناب بی‌خطایِ پرهیزکارِ زاهد، در عمل به مانند ایدئولوژی‌های کمونیستی ما را به سوی ترویج نظریه انسان طراز نوین مارکسیستی می‌برد.»39

ارگان مطبوعاتی کارگزاران در پائیز 1394 به بهانه مباحثات تازه درباره سلفی‌گری در جهان اسلام، جستارهای دیگری را درباره حلقه‌های مفقوده بنیادگرایی منتشر کرد که ناظر به فرضیه «روشنفکری سلفی» و امکان و امتناع «سلفی‌گری شیعی» بود و هشدار می‌داد: «خطر بنیادگراییِ شیعی در کمین است و به صورت پیچیده‌تر امکان احیاء دارد.»40 بازیِ فرضیه تکنوکرات‌ها باز هم ساده بود: یک وجب تا داعش شیعی فاصله داریم!  این نظریه،‌ با هیجان خبر از پیدا کردن سرنخ‌های گم‌شدة یک فاجعه دینی می‌داد که البته عوارض آن در دهه‌های 1340 تا 1360 از سر ایرانیان گذشته است: «توحید سیاسی، حلقه پیوند سلفی سنی و سلفی شیعی است. نیای مشترک همه اینان یک ایرانی، سیدجمال اسدآبادی بود که او را می‌توان پایه‌گذار بنیادگرایی دانست. سلفی‌های شیعه و سنی گرچه در پدیدآمدن نهضت‌های اسلامی نقش داشتند، اما هرگز نتوانستند همه قدرت را به دست آورند. دولت وهابیِ عربستان به عنوان مهمترین پایگاه سلفی‌های سنی هرگز از سلطنت سعودی دست نکشید و در نهایت سازمان القاعده به عنوان شبکه جهانی سلفی‌گری سنی از دل آن بیرون آمد.»41

نظریه تازه تکنوکرات‌ها برای تبیین بنیادگرایی از تعاریف سِر ریدر بولارد، سفیر کبیر بریتانیا در جده پیروی می‌کرد. این سیاستمدار انگلیسی که کشورش بر یک چهارم جمعیت جهان مسلط بود، نخستین کسی بود که می 1937 در گزارشی از واژه «بنیادگرایی اسلامی» در توصیف منش و روشِ «سلطان عبدالعزیز ابن سعود» استفاده کرد و نوشت که «او همچون یک بنیادگرای تمام عیار سربرآورده است.»42انگلیسی‌ها اوصاف وهابیتِ تکفیری را به کل فرق جهان اسلام تعمیم دادند و پس از این، اصطلاح بنیادگرایی شیعی اولین بار از سوی اچ. ای. آر. گیب شرق‌شناس سرشناس در کتاب «محمدانیسم» (اسلام؛ بررسی تاریخی) برای ارجاع به «سیدجمال اسدآبادی» به کار رفت، چون «هر دویِ این‌ها [آل سعود و سیدجمال]دربردارنده یک دفاع رادیکال از یک سنت مذهبی بودند؛ سنتی که احساس می‌کرد از سوی مدرنیته به چالش کشیده شده یا تهدید شده است.»43بنابراین، هر واکنشی به مدرنیته، از هر جنسی که باشد، یک بنیادگرایی رادیکال شناخته می‌شد که تحمل‌ناپذیر بود.

از قضاء تکنوکرات‌های کارگزاران از «سلفی‌گریِ شیعی» همان فهمی را داشتند که شرق‌شناسان یهودی (که خود از بنیادگراترین صور توتالیتاریسم سیاسی بودند) علیه اسلام‌گرایان دامن می‌زدند. به نظر می‌رسید آن‌ها حتی بیشتر از شرق‌شناسان در هم‌طراز خواندن وهابی‌ها با سیدجمال و شیعیان افراط کرده باشند، چون شرق‌شناسان متاخر امروزه در تردیدند که آیا می‌توان نمونه‌هایی مانند سیدجمال را بنیادگرا دانست، یا نه؟ به عقده عده‌ای، او هیچ‌گاه به صراحت علیه ارزش‌های عصر روشنگری موضع‌گیری نکرد و موضعش نسبت به مدرنیته کاملاً دوپهلو بود، در حالی که دیگر بنیادگرایان چنین نیستند. به اعتقاد بسیاری از پژوهشگران، از جمله بروس لارنس، عواقب گستردة «انقلاب علمیِ برآمده از عصر روشنگری است که بنیادگرایان در هر جا و مکانی دارند علیه آن واکنش نشان می‌دهند و به هر گوشه‌ای از جهان تسری پیدا کرده است.»44بنابراین، هرنوع واکنش علیه ارزش‌های مدرنیته و عصر روشنگری می‌توانست از «شباهت‌های خانوادگیِ بنیادگرایان» محسوب شود.

تکنوکرات‌های ایرانی برای برقرار ساختن نسبت میان «وهابی‌گری تکفیری» با «عقل‌گرایی شیعی» و «اسلام ناب» به سایه‌نویسی از گزارش‌های سفیر کبیر انگلیس در عربستان آن هم متعلق به 70 سال پیش متوسل شدند. از سوی دیگر، بر پایه فهم متقدمِ شرق‌شناسیِ یهودی، «وهابیت تکفیری» را همسان با «عقل‌گرایی شیعی» فرض کردند. براساس فرضیه تکنوکرات‌ها، دامنه این سلفی‌گریِ تکفیری همه را در بر می‌گرفت و استثنایی نداشت: «در مذهب شیعه سلفی‌گری در هر دو نهاد حکومت و اپوزیسیون تداوم یافت. جریان راست افراطی در درون حکومت با آموزه‌هایی که به صورت رسمی تبلیغ می‌شود و جریان چپ افراطی در بیرون حکومت با آن آموزه‌های رسمی [اسلام ناب و اصول‌گرایی دینی] خویشاندی فکری دارند. در واقع به نحو شگفت‌انگیزی، سلفی‌گری شیعی هم در حکومت و هم در اپوزیسیون نفوذ قابل توجهی دارد و علیه سنت‌گرایی و تجددخواهی واقعی، از دو جبهه عمل می‌کند.»45

این فرضیه یک مدل رمانیتک از آنارشیسم سیاسی نبود که پیچیدگی‌های ذهنی زیبا را بتوان در آن دید. متد تطبیق عناصر سلفی‌گری سنی و سلفی‌گری شیعی به صورت ناشیانه از تئوری «شباهت‌های خانوادگی» ویتگنشتاین رونویسی شده بود. براساس این روش تحلیل مهرنامه «نفی قانون و اتکاء به قرآن، ترجیح عمل بر نظر غلبه جهاد بر اجتهاد و...» را از عناصر مشترک این دو جریان نام داد.46نویسنده اما در تشخیص شباهت‌های خانوادگی و خوشاوندی فکری آن‌ها کامیاب نبود و چشم بر بسیاری از تفاوت‌های تاریخی و اختلافات فکری بست. ملیس روتون در کتاب «بنیادگرایی» که 3 سال پیش به فارسی هم ترجمه شده، درباره روش ویتگنشتاین مبنی بر یافتن «شباهت‌های خانوادگی» بین وهابیون و سیدجمال اسدآبادی بحث می‌کند و شگردهای آن را یاد می‌دهد. امروزه حتی لیبرال‌های متعصب، ردیه‌های گزنده‌ای بر متدِ ویتگنشتاینی دارند و آن را از هزیان‌های ذهنی او می‌دانند که نباید به آن اعتناء کرد.

اولین مخمصه رونویسی از مدل ویتگنشتاین آن بود که در زمان ما تفسیر «بنیادگرایی» جز در زمینه پروتستانی آن بسیار مشکل و پرتناقض است. از نظر پروتستان‌ها، «خطاناپذیری انجیل» صفت بارزی است که بنیادگرایان را از لیبرال‌ها متمایز می‌کند. لیبرال‌ها مصونیتی را برای انجیل و هیچ کتاب الهی دیگری قائل نیستند، اما تفاوت‌ها و تعارض‌های سلفی‌گری سنی با دیگر فرق اسلامی در اصالت و مصونیت و حجیت نص قدسی نیست. در جهان اسلام، تجدیدنظرطلبانی که درباره مبداء و منشاء کلام الهی نیز بحث می‌کنند، مانند رفرمیست‌های مذهبیِ مسیحیت و یهودیت نمی‌گویند که کتاب الهی بیش از یک نویسنده داشته یا یک متن پر از خطاپذیر و از اساس استنادناپذیر پیش روی ماست. در واقع، از میان چالش‌های مدرن، این چالشِ پروتستانی به اسلام راه نیافته است. وانگهی، براساس متد ویتگنشتاینی و فرضیه شباهت‌های خانوادگیِ بنیادگرایان، تمام جنبش‌های اسلامی بنیادگرایانه و سلفی هستند و هیچ فرقی میان آن‌ها نیست، چون هر یک با تفسیری، سودای خلوص و احیاگری دارند و به مقتضای جهان‌بینی دینی و الهیات اسلامی،  ناب‌گرا و ذات‌گرا نیز به شمار می‌روند.

با این همه، تکنوکرات‌ها چنان بر این مفروضات نظری غلط اصرار می‌کردند که خیلی‌ها در انگیزه‌های آن‌ها دچار تردید می‌شدند. آن‌ها در شبیه‌یابی‌های خود، فاکتورهای متناقض دیگری را به «سلفی‌گری شیعی» افزودند و هر دو جناح چپ و راست را واجد این اوصاف دانستند: «غرب‌ستیزی، نص‌گرایی افراطی، عقل‌ستیزی به خصوص در ضدیت با فلسفه به عنوان یک مکتب یونانی، پوپولیسم و مبارزه با نخبه‌گرایی» از این خصوصیات بود که بنیادگرایی و سلفی‌گری شیعی از مارکسیسم به ارث برده است!47به زعم سردبیر مجله مهرنامه، این خصلت‌ها در کنار «ضدیت با سنت، ضدیت با تجدد، نفی قانون و اتکاء به قرآن، ترجیح عمل بر نظر غلبه جهاد بر اجتهاد و...»48 چهره‌ای واضح از ایدئولوژی رسمی و آموزه‌های پیروان «اسلام ناب» را تصویر می‌کند که «از محافظه‌کاری فاصله می‌گیرد و به رادیکالیسم تبدیل می‌شود؛ از اجتهاد فاصله می گیرد و به جهاد نزدیک می‌شود. از این که این‌ها می‌خواهند انسان خالص و ناب و پاک درست کنند. در صورتی که محافظه‌کار نمی خواهد انسان پاک و ناب درست کند و خدا از آنها نخواسته است که انسان کامل درست کنید.»49البته این‌ها یک صورتبندی لفاظانه از باورهای عامیانه حسین مرعشی، دبیرکل این حزب در سال 1386 به شمار می‌رفت که در تفسیری لیبرالی از قرآن بود: «ما مسئول هدایت مردم نیستیم و این درسی است که قرآن به ما می‌دهد.»50مرعشی صریحا دیدگاه حزب را روشن کرده بود: نه اسلام نظام سیاسی و اجتماعی و اقتصادی داشت که چنین هدایتی ممکن باشد؛ نه امکان رسیدن به کمال ممکن بود که تلاش برای تکامل ممکن باشد.51 این باورهای کارگزاران تکنوکرات، نه روزنه‌های ظریف، بلکه کلاه گشادی بود که راه را برای یک کودتای کودکانه ناکامِ ایدئولوژیک گشود که به روایت ری تکیه و کنت پولاک «عملگراهای جمهوری اسلامی، همان کسانی هستند که آمريکا را از حمله به ايران بی‌نياز می‌کنند.»52

∟ فهم تئوریکِ سلفی‌گری معاصر
چگونه همه این فاکتورها می‌توانست برای تکفیری‌سازی از عقلانیت شیعی و اسلام ناب در کنار هم چیده و معجون تئوریکی ساخته شود که هم روشنفکری دینی، هم مکتب تهران، هم مدرسه مشهد و هم امام را تکفیری بنامد و به فرقانی‌گری فرقانی‌اندیشی و فرجامی آن چنان متهم کند؟ بسیاری از نویسندگانی که از نقد این نوع نظریه‌ها سرباز زده‌اند استدلال می‌کنند که ترجیح می‌دهند با حیله‌های تئوریک هوشمندانه‌تری سر و کله بزنند تا خود را درگیر مغلطه‌های تاریخی‌ای کنند که در نگاه اول بی‌اعتباری و بی‌سامانی آن داد می‌زند. اما، اگر یک مانیفست دست سوم درباب «سلفی‌گری شیعی» شانس این را پیدا کند که نسخه نفوذ و انحراف در یک جریان سیاسی فعال باشد و با حربه پراگماتیسم برای تکفیر عقلانیتِ شیعی شیعه بکوشد، باز هم می‌توان از این ترفندهای ژورنالیستی گذشت و مقایسه فلسفه اسلام ناب با وهابیت تکفیری را نادیده گرفت؟

فرضیه تکنوکرات‌ها اصلی‌ترین ماجراهای فکر دینی در جهان اسلام را نادیده می‌گرفت و این بنیانش را از اساس متزلزل می‌کرد. سلفی‌گری هنوز هم پس از قرن‌ها یک نظریه جامع یا مکتب ایدئولوژیک به شمار نمی‌رود و عنوان آن در طول تاریخ به گروه‌های مختلفی که حتی معارض یکدیگر بودند، اطلاق شده است. لفظ «سلف» بعد از تبيين اصول سنت به دست احمد بن حنبل و بازتاب آن در اعتقادنامههاي شاگردان او رایج شد و کاربرد بيشتري يافت. شهرستاني (م548ق) صاحب کتاب مشهور «الملل و نحل» که اولین‌بار اخباری‌گری شیعی را نوعی سلفی‌گری خواند، می‌نویسد: بسياري از سلف مثبت صفات ازلي براي خداوند بودند و فرقي ميان صفات ذات و صفات فعل نمي‌‌گذاشتند و چون معتزله نفي صفات کرد و سلف مثبت آن بود، سلف به «صفاتيه» و معتزله به «معطله» نامبردار شدند. برخي از سلف در اثبات صفات مبالغه کرده، به تشبيه گرفتار شدند؛ اما جماعتي از متأخران مطالبي بر آنچه سلف مي‌‌گفت، افزودند و به تشبيه صرف معتقد شدند و اين ديدگاه خلاف معتقدات سلف بود. در اين ايام معتزله و متکلماني از سلف ظهور کردند و جماعتي از سلف به تفسير ظاهر روي مي‌‌آوردند؛ اما سلفي که متعرض تأويل نشدند، مثل مالک بن انس تا اينکه زمان به عبدالله بن سعيد کلابي و ابوالعباس قلانسي و حارث بن اسد محاسبي رسيد. اينان از سلف محسوب مي‌‌شوند، ولي به علم کلام پرداختند.53

نه تنها «الملل و النحل» تفاوت‌های رویکردهای درون جهانِ اسلام سلفی را به دقت ترسیم می‌کند، بلکه مواجهه ابن تیمه از بزرگان سلفی‌گری با شهرستانی که خود از سرآمدان شافعی است، نشانگر تنوع‌ها و تعارض‌های سلفی‌های سنی با یکدیگر است. (ابن تیمیه شهرستانی را به عدم آگاهی از حدیث و اخبار صحابه و تابعین متهم کرده است.) عبدالرحمن سیوطی در کتاب «تدریب الراوی» محدثان را که تکیه‌گاه سلفی‌ها هستند، یک دست نمی‌داند و 9 مکتب را نام می‌برد که سودای سلفی‌گری داشتند.54او از فرقه مرجئه که می‌گفتند «ایمان برای نجات کافی است و عمل، چندان اهمیت ندارد» تا فرقه قعدیه که گروه جدا شده از خوارج هستند و «خروج بر حاکمان وقت را جایز می دانند، اما عملا در آن شرکت نمی‌کنند» را در زمره سلفی‌ها دانسته است.

بنیادگرایی دعوی دنیای مدرن است و سلفی‌گری دعوای جهان دینی و سخن‌ گفتن از «بنیادگرایی سلفی» هرچند که در ظاهر موجه به نظر برسد، اما یک تناقض حل‌نشدنی است. پرفسور «خالد ابوالفضل» از پیشروان شناخت سلفی‌گری معاصر و استاد حقوق اسلامی در دانشگاه یوسی ال ای که مقالاتش در مجلاتی مانند «بوستون رویو» چاپ می‌شود، در پاسخ به پرسش‌های نگارنده درباره فهمی جامع از نسبت سلفی‌گری و بنیادگرایی می‌گوید: «اگر سلفیت به معنی تکیه بر تجارب انبوه تاریخی به عنوان منبعی معتبر برای معنا و ارزش‌های هنجاری است، بنابراین این مفهوم در جهان معرفت‌شناختی بسیار حائز اهمیت است. همه انسان‌ها باید برای ساختن ارزشها، معنا، و آرمانها بر برخی از چهره‌ها و یا رویدادهای تمثیلی تاریخی متکی باشند. بخش مهمی از ایجاد معرفت‌شناسی قابل قبول، ایجاد ارتباط و مباحثه میان نمادهای گذشته با نیازهای زمان حال در فرآیند ایجاد معقولیت و در مواجهه با احتمالات آینده است. به عبارت دیگر، اگر فقط به گذشته تکیه کنیم و معنای معتبر را فقط از گذشته استخراج کنیم، و درمورد حال و نیازهای کنونی به مباحثه ننشینیم هیچ احتمالی برای رسیدن به معقولیت برای تفکر در مورد آینده وجود ندارد. از طرف دیگر، اگر صرفا به زمان حال به عنوان منبعی برای معنا و ارزش‌ها تمرکز کنیم و از درس‌های گذشته عبرتی نگیریم معرفت‌شناسی بوجود آمده فاقد معرفت لازم می‌شود و به نظر من، این معرفت‌شناسی همچنین فاقد معقولیت لازم برای پرداختن به نیازهای آینده خواهد بود. بنابراین با توجه به این مفهوم، لازم است که همه مسلمانان بدین معنا تا حدی سلفی باشند. چه این مسلمانان به خاطر اتکایشان به پیامبر، به نسل‌های اولیه مسلمانان، و یا به معرفت و خرد بنیانگذاران اعتقاد دارند، سلفی باشند یا خیر، گام مهم و چالش‌برانگیز این است که در خصوص این گذشته با نیازهای معرفت‌شناختی زمان حال باید بحث و گفتگو شود تا از این طریق چیزی را ایجاد کنیم که من آن را معقولیت می‌نامم.

برای داشتن اصول اخلاقی، سیرت، معنا، در واقع برای داشتن خود انسانیت و انسان بودن، همواره درجه‌ای از بنیادگرایی در هر زمینه‌ای لازم است. بنابراین، مثلا من باید معتقد باشم که شان و منزلت یک انسان مقدس است و آن را بعنوان یک ایده‌ اساسی و بنیادین می‌پذیرم و مایل نیستم که این اعتقاد را زیر سوال ببرم یا در مورد آن تجدیدنظر کنم. من هیچ تغییر اساسی بین بنیادگرایی بن‌لادن و بنیادگرایی بوش نمی‌بینم. بنیادگرایی بن‌لادن این اجازه را به وی می‌داد که مردم بی‌گناه را حین رفتن به محل کارشان در نیویورک به قتل برساند. بنیادگرایی جورج بوش نیز این اجازه را به او می‌داد که به کشوری تجاوز کرده و در آنجا جمعیتی را قتل عام کند. بنیادگرایی داعش این اجازه را به آن می‌دهد تا جماعت شیعه و افرادی را که با آنها مخالفت می‌کنند، بی‌خردانه به قتل برسانند. بنیادگرایی دونالد ترامپ نیز این اجازه را به وی می‌دهد تا همه مسلمانان و نیز همه کسانی را که سفیدپوست و مسیحی و یهودی نیستند، بی‌خردانه قتل عام کند. درحالی که درجه‌ای از بنیادگرایی برای تثبیت اصول بنیادین بشر و تحکیم شخصیت اجتماعی و قوانین اجتماعی، امری ضروری محسوب می‌گردد، اما خطر زمانی پدید می‌آید که بنیادگرایی به ابزاری برای غیرانسان جلوه دادن سایرین و نیز ممانعت یا محروم کردن برخی از اعطای حس ارزش یا کرامت به دیگران می‌شود.»55

بدین‌ترتیب اگر برمبنای تفسیر سلفی‌پژوهان معتبر یا حتی مدل «شباهت‌های خانوادگی» ویتگنشتاین نیز مخرج مشترک‌های بنیادگرایی را بسنجیم، به نتایجی سراپا متفاوت با آنچه تکنوکرات‌های ایرانی از نسبت سلفی‌گری با بنیادگرایی شیعی ارائه می‌دهند، میرسیم. پرفسور «حامد الگار» ضمن تاکید بر تفاوت‌ آراء سلفی‌ها با فرق 4 گانه اهل سنت، در پژوهش‌های خود راهی را نیز به سوی شناخت تفاوت‌های سلفی‌گری با وهابی‌گری باز می‌کند: «سلفی‌ها به جای توسل به زور، به متقاعد کردن دیگر مسلمانان به پیوستن به گروهشان روی می‌آورند و بر خلاف وهابی‌ها نسبت به بحران‌های سیاسی و اجتماعی-اقتصادی پیش روی جهان اسلام آگاهی دارند. بسیاری از گروه‌های سلفی قائل به اجتهاد و همزیستی مسالمت‌آمیز هستند.»56 پژوهشگران دیگری نیز مانند مروه عثمان استاد دانشگاه بیروت که سلفی‌گری در کانون تحقیقات آن‌ها قرار دارد، همین رویکرد را ارائه داده‌اند: «سلفیت و وهابیت که اغلب مترادف هم پنداشته می‌شوند، هرچند هر دو در درون مکتب حنبلی قرار دارند36 اما این باور میان دانشمندان وجود دارد که تحلیل یکسان وهابیت و سلفیت که این پدیده را به یک اسلام بنیادگرا و نص‌گرای سنی تقلیل می‌دهد، بیش از حد ساده‌انگاری است.»57

حتی بسیاری از گروه‌های سلفی هیچ شباهت‌های خانوادگی‌ای با تکفیری‌ها نداشتند، بلکه ضد یکدیگر هم موضع گرفتند. سال گذشته 120 عالم مسلمان نامه‌ای به ابوبکر البغدادی داعش نوشتند که او اسلام را غلط تفسیر کرده و متن قرآن مجید، تعلیمات سنتی و عصر کنونی را نادیده گرفته است. آنها در این نامه تصریح کردند که تکفیر را فقط در مورد کسانی می‌توان روا دانست که آشکارا اظهار کفر کنند. این روند تنها توسط علما به درستی صورت می‌پذیرد. تنها علمای دین هستند که قادر به تشخیص مصادیق صحیح آن هستند. این علما و متخصصان فقه و معارف اسلامی نیز نخست فرصتی برای توبه قائل می‌شوند. شاید برای پیروی از همین اصل بوده است که الازهر هم به رغم تکذیب داعش، از نامسلمان خواندن آنها اجتناب کرده است. در مقابل، تکفیری‌های داعش و طالبان دیدگاه‌های سلفی‌گری علمی (سلفی‌گری سنتی) را رد می‌کنند و حتی حکم به تکفیر برخی از آنان می‌دهند.

اداره سیاست‌گذاری پارلمان اروپا نیز بهتر از تکنوکرات‌های مسلمان ایرانی نادرست بودن این تفسیر یکدست از پدیده‌ سلفی‌گری در دنیای امروز را دریافته و چارچوب‌های منسوخ انگلیسی- اتریشی را زیر سوال برده است. نظریه‌پردازان این اداره تاکید کرده‌اند که این مدل حتی «نمی‌تواند نشان‌دهنده خصوصیات وهابیت باشد که در واقع با منافع خصوصی و سیاست‌های سلسه و دستگاه حاکمیت سعودی ادغام شده است و همچنین قادر نیست تا پیچیدگی جریان‌های مختلفی که کهکشان سلفیت را می‌سازند، بیان کند.»58 بدین‌ترتیب، همانطور که «بلال احمد» در مقاله «سلفیت و سیاست» می‌نویسد: «مهم است که به یاد داشته باشیم، سلفی‌گری یک پدیده یکدستِ اسلامی نیست. در حالی که برخی سلفی‌ها قصد مخالفت با جهانی‌سازی سرمایه‌داری را دارند، برخی دیگر از آنها، کاملا پذیرای مصادیق کاملا نوین جهانی‌سازی سرمایه‌داری در نئولیبرالیسم اقتصادی هستند.» 59همین امر هم راه را برای وهابیت باز کرد تا از سلفیت صرفاً آنچه که مطابق میل و نیازش است را بگیرد و آن را تبدیل به یک ایدئولوژی تکفیری علیه تمام مخالفانش کند. به قول دیوید لیوینگستون: «داعش سنی نیست. حقیقت این است که داعش یک گروه سلفی و یکی از جلوه‌های مهم پدیده‌ای مدرن در اسلام است که پژوهشگران به آن عنوان جنبش احیاگری می‌دهند. حامیان ایده احیای اسلامی، دو نقطه مشترک دارند: همه آنها تحت حمایت بریتانیا بوده‌اند، و همه آنها هم سنت فقهی اسلام را رد می‌کنند.»60 سیدفرید العطاس جامعه شناس مشهور دانشگاه ملی سنگاپور معتقد است که وهابی‌ها برخلاف ظاهر که سنتی به نظر می‌رسند، خیلی مدرن هستند و در مکه تمام معماری های سنتی این شهر را از بین بردند. با اینکه آن‌ها خواستگاه الهیاتی دارند، زمینه را برای سرمایه داری لجام گسیخته (با مظاهر مدرنیته مثل پاساژها، هتل‌ها، کافی شاپ‌ها و ..) آماده می‌کنند.61

 بنیادگرایی سرمایه‌داری: تکفیر و توتالیتاریسم

علیرغم همه این تفاسیر که وهابی‌گری تکفیری را امری متعارض با سلفی‌گری سنی و برآیند مدرنیته و تحت الحمایه سرمایه‌داری می‌داند، بد نیست که دوباره به مدعیات و معتقدات فرضیات تکنوکرات‌های عمل‌گرای کارگزاران بازگردیم و برپایه مدل ویتگنشتاین به بررسی بنیادگرایی لیبرال و نسبت آن با عمل‌گرایی تکفیری بپردازیم. تئوری‌ای که تکنوکرات‌ها آن را به مثابه یک ایدئولوژی راستین پذیرفته‌اند، شباهت‌های ناگزیری با مدعیات آن‌ها درباره بنیادگرایی دارد که صحبتی از آن نمی‌کنند. آیا تکنوکرات‌هایی که با تکیه بر پراگماتیسم رورتی هرگونه ناب‌گرایی و ذات‌گرایی شیعی را وهابی‌گری و فرقانی‌گری می‌دانند، خود از خطر تکفیری شدن به دورند؟

پرفسور «خالد ابوالفضل» پاسخ‌های خوبی به این پرسش‌ها می‌دهد و استدلال می‌کند لیبرالیسم و عمل‌گرایی دوشادوش وهابی‌گریِ تکفیری پیش می‌روند. او برای عصر اندیشه می‌نویسد: «مشکل لیبرالیسم و همچنین آنچه با عنوان تکفیری سلفی مطرح شد، این است که هر دو دارای یک سری مفروضات اصلی به ظاهر مقدس و خدشه­ناپذیر هستند. اما هر دو در نهایت بر شکل کاملی از عمل­گرایی (پراگماتیسم) تکیه می­کنند تا از این طریق بتوانند منفعت شخصی خود را تداوم بخشند. بنابراین، مثلا در مورد عربستان سعودی، هرچند همیشه ادعا می‌کنند که هیچ چیزی نمی­تواند از قرآن و سنت پیشی بگیرد و چیزی برتر از آنها نیست، اما همواره قرآن و سنت با بهانه­‌هایی تحت عنوان مصلحت، سیاست شریعت و ضرورت به حاشیه رانده می­‌شوند. در مورد غرب لیبرال نیز که همواره اظهار می‌کنند که دموکراسی و حقوق بشر ارزش­‌های غایی هستند، ولی دموکراسی و حقوق بشر تنها زمانی واقعا در آنجا مورد حمایت قرار می­‌گیرد که حمایت از این اصول، منفعت آن‌ها را دو چندان کند. ولی در واقع، دموکراسی و حقوق بشر به عنوان اصول بنیادین، زمانی که از لحاظ عملی به منفعت شخصی مربوط می­شود همواره کنار گذاشته می‌شوند. بنابراین، به نظر می‌رسد که هر دو نظام یاد شده، یک نمونه­ اولیه از چیزی که به نظرشان ایده‌­آل است تنظیم کرده­اند، اما سپس در راستای حفاظت از همین نمونه­‌ها، ، از واقع‌گرایی و پراگماتیسم به عنوان ارزش غالب استفاده می‌کنند که در نتیجه این واقع‌گرایی و پراگماتیسم عملا مختص خود آن‌ها می‌شود و سایرین از آن مستثنی می‌گردند.

این نوع لیبرالیسم که آن را لیبرالیسم پیش‌­پاافتاده می‌­نامم، یعنی لیبرالیسمِ آین راند (Ayn Rand) و رمان اطلس شورید (Atlas Shrugged)، لیبرالیسمی که شما در آن می‌­توانید به حد دلخواه ثروت کسب کنید و وضعیت معاش همسایه‌­تان برای شما هیچ اهمیتی ندارد؛ این لیبرالیسم را نمی‌توان از اسلام­‌گرایی تکفیری­‌ها تمیز داد. مشاهده می­‌کنیم که در هر دو مورد افراد ثروتمند در چگونگی استفاده از ثروت خود اختیار کامل دارند؛ البته غیر از زکاتی که در عصر مدرن ما، در اسلام سنی آنقدر کم است که هیچ تاثیری در کاهش فقر و گرسنگی ندارد. بدین ترتیب پیوند طبیعی بین افرادی برقرار می­گردد که دولت پلیسی را فقط برای محرومان و فقیران بوجود می­آورند، و این در حالی است که ثروتمندان فراتر از قانون قرار می‌گیرند. آنها در جهان بدون مرز زندگی کرده و از کشوری به کشور دیگر سفر می­‌کنند و در جاهای مختلفی نظیر لوکزامبورگ، دبی و یا نیویورک برای خود املاکی را تصاحب می‌کنند. همه­ اینها جزئی از قلمرو نفوذ قابل توجیه آنها محسوب می‌­­شوند.

همچنین نوعی همزیستی، و حتی اگر بخواهم با جرات بیشتری ادعا کنم، نوعی پیوند شیطانی بین این دو دنیا وجود دارد. این سلفی­گری تکفیری، چنانکه همیشه قابل مشاهده بوده است، مستمندی را که از مغازه نان می­گیرد و یا در مسجد محله به عبادت مشغول است مورد هدف قرار می­‌دهد، درصورتی که هیچ­‌گاه منافع افراد بانفوذ و ثروتمند را تهدید نمی­‌کند. به همین خاطر است که زمانی همین دونالد ترامپ که اکنون اسلام را در همه جا بدنام می­‌کند، توسط به اصطلاح سعودی­‌های اسلامی مورد حمایت مالی قرار گرفته بود. و صرف نظر از آنچه که آنها در محافل عمومی به نمایش می­گذارند چیزی که آنها را به هم پیوند می­دهد منافع مالی گسترده­ و تنها یک سری ارزش­‌های واقعی مختص خودشان است. برخلاف رسالت حقیقی پیامبر (ص) که رستگاری و نجات محرومان و مظلومان با توانمندسازی آنها در مقابل ظالمان بود. اما اسلام تکفیری­ها، اسلامی است که ضعفا و فقرا در آن به شدت ضعیف­تر و فقیرتر می­شوند، در حالی که هیچ آزار و اذیتی متوجه اغنیا و قدرتمندان نمی­‌شود.

اگر داعش قدرت را بدست بگیرد، نخبگانش همان اقداماتی را انجام می­‌دهند که نخبگان جنبش‌­های تکفیری همواره آنها را انجام داده­‌اند؛ آنها درصدد یافتن شرکای تجاری خواهند بود تا با دسترسی به پول، سلاح­‌های گران‌قیمت بخرند و جنگجویان زیادی را به استخدام خود درآورند. آن‌ها به هیچ وجه یک جایگزین تمدنی، اخلاقی و یا ارزشی ارائه نمی­دهند. آنها هیولایی هستند که با نزاع­‌طلبی غربی‌­ها بوجود آمده‌­اند و نوعی بیماری برای جوامعی محسوب می­‌شوند که نخبگان آنها خودشان را بدست نخبگان کسی که آن را دشمن فرض کرده اند، نابود می‌کنند. این جوامع در برخی از برهه­‌ها به فکر انتقام می­‌افتند اما بعد از آنکه خون­‌های زیادی ریخته شد، ما در یک دنیای عمل­‌گرایی، واقع­‌گرایی و فاقد جایگزین­‌های اخلاقی و معنوی به بن بست می­‌خوریم.»62

بدین‌ترتیب ما به جای بحث درباره «داعش شیعی یا شیعه داعشی باید به نظرگاه اصلی بحث بازگردیم و از امکانِ مدرنیته داعشی و لیبرالیسم بنیادگرا سخن بگوییم که تکنوکرات‌ها آن را در ایران نمایندگی می‌کنند و همه آثار و لوازم و عوارضِ «فرقانی‌گری» در مانیفست فکری آن‌ها دیده می‌شود. ریچارد رورتی در رساله «اولویت دموکراسی بر فلسفه» که ادعاهای تکنوکرات‌ها بر اساس آن صورت‌بندی شده صراحتاً ضدسنت، ضد عقل‌گرایی مدرن، ضد الهیات و ضد فلسفه موضع می‌گیرد و حتی می‌نویسد روند سست کردن فلسفه برای استحکام بخشیدن به نهادهای لیبرالی است: «درست همان‌طور که اصل تسامح و تساهل مذهبی و اندیشه اجتماعی در عصر روشنگری به ما پیشنهاد کرد تا بسیاری از موضوعات الهیاتی و کلامی استاندارد را به هنگام تامل درباره سیاست عمومی و ساختن نهادهای سیاسی، درز بگیریم و در پرانتز قرار دهیم، امروز بر همان وجه نیاز داریم که بسیاری از موضوعات استانداردِ پژوهش فلسفی را درز بگیریم و در پرانتز قرار دهیم.211 باید جامعه را به این سمت سوق دهیم که اصول و شهودات برگرفته از گزارش‌های فلسفی - درباره خویشتن یا عقلانیت- را دور بریزد.63این سطحی بودن و سبکسری فلسفی به افسون‌زدایی از جهان کمک می‌کند. به ما ساکنان این جهان کمک می‌کند که پراگماتیک‌تر، متساهل‌تر، لیبرال‌تر و بیشتر پذیرای توسل به عقلانیت ابزاری باشیم.213 لازمة تعهد اخلاقی به رژیمی لیبرال سعی در این جهت است که با شوخی و سبکسری، عادت این همه جدی گرفتن مسائل را از سرشان بیندازیم. دلایل جدی زیادی برای سر به سر گذاشتن افراد جدی وجود دارد. در تاریخ اخیر جوامع لیبرالی دست کشیدن از آنچه نیچه روح جدیت می‌خواند، یکی از حاملان مهم پیشرفت اخلاقی بوده است.»64

به همان اندازه که این رهیافت‌های عملگرایان ممکن است برای مردم پرت و پلا به نظر برسد، برای عده‌ای از سیاستمداران ما به مثابه یک نظریه راهنماست که گرچه دعوت آشکار به دورریختن عقل و الهیات می‌کند و مفتخر است که به هیچ سنتی وابسته نیست، اما می‌تواند با مغلطه‌های تئوریک و احیاء مدل‌های متروک انگلیسی- اتریشی، چهره «پراگماتیسم تکفیری» را پنهان سازد و دیگران را متهم به صفات خود کند. از هنگامی که در آمریکای قرن بیستم، سرمایه‌داری و عمل‌گرایی بیش از گذشته دست به دست هم دادند تا جهان را فتح کنند، یک سنتز جدید متولد شد: تکفیر و توتالیتاریسم. ریشه‌های این سنتز از قضاء به یک اومانیسم پان آمریکایی و نظریه‌ای داروینیستی، ناظر به «خداگونگی انسان آمریکا» بازمی‌گشت که برخی پروتستان‌ها نیز با آن مخالفت می‌کردند. اصرار بر نفی همه بنیادهای خوب و بد و سنتی و مدرن اساس این ایدئولوژی بود و با اعتقاد به آن، چنانکه رورتی در سفر به ایران صریحا گفت هرگونه مبداء و معاد و بنیاد و مرجعی نفی می‌شد تا آنچه امروز یکسان‌سازی و مکدونالدیزه کردن جهان توسط آمریکا و اروپا نامیده می‌شود، شتاب بیشتری به خود بگیرد. این رادیکا‌ل‌ترین شکل لیبرالیسم و عقلانیتِ نامعقولِ مدرنی بود که از نیروی محرکه سرمایه‌داری توتالیتر استفاده می‌کرد و ابایی نداشت تا همه را به اتهام تکفیری بودن، تکفیر کند؛ هرچند که تکفیرِ پراگماتیستی خود یک سلفی‌گری مسخ شده داروینی باشد که نه تنها توحید را تکفیر کند، بلکه برخلاف ادعای خود، مرگ «فردیت» را رقم زند. این بحث را در شماره‌های آینده دنبال و درباره آن بیشتر گفت‌وگو خواهیم کرد.

 

برای مطالعه یادداشت‌ها و ارجاعات رساله «کودتای ایدئولوژیک تکنوکرات‌ها» به کتاب «تشیع انگلیسی، مدرنیته داعشی» که همراه با مقالات دیگر به زودی توسط «عصر اندیشه» منتشر می‌شود، مراجعه کنید.

 

عصر اندیشه، شماره 10، صفحه 8

 

 

 

 

تاریخ :

1394/11/11 04:33:00 عصر

نویسنده :

پیام فضلی‌نژاد

کلیدواژه ها :

بنیادگرایی - تکفیر - توتالیتاریسم - سرمایه‌داری - سلفی‌گری معاصر - وهابیت - داعش شیعی

به اشتراک بگذارید :


نظرات : 0

ماهنامه عصر‌اندیشه شماره 10
شنبه , 03 تیر 1396 , 01:20